تبليغاتX
ناگفته هاي دل
آسمان بار امانت نتوانست كشيد ******** قرعه فال به نام من ديوانه زدند
از حكيمي پرسيدند:زمان غذا خوردن چه وقتي است؟گفت:براي ثروتمند زماني كه گرسنه

شود و براي فقير زماني كه غذايي بيابد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/01/25ساعت 16:14  توسط پسر ايروني  | 

ظریفی سه روز پیاپی مرغی بریان در سفره بخیلی دید که نخورده مانده بود.گفت:عمر این

 مرغ بریان بعد از مرگ درازتر از عمر او پیش از مرگ است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/11/27ساعت 18:33  توسط پسر ايروني  | 

دو نفر بر سر قطعه ای زمین نزاع می کردند.هر یک می گفت:این زمین از آن من است.نزد

حضرت عیسی(ع)رفتند.عیسی(ع)گفت:زمین چیز دیگری می گوید.گفتند چه می گوید.

گفت:می گوید هر دو از آن منند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/11/27ساعت 18:30  توسط پسر ايروني  | 

گران جانی به دیدن بیماری شد و درنگ بسیار کرد.بیمار گفت:چندان که به دیدن من آیند آزرده

شوم،گران جان گفت:خواهی برخیزم و در بندم؟بیمار گفت:آری اما از بیرون!

+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/01ساعت 14:8  توسط پسر ايروني  | 

عيد پوريم يهودي ها

 

جشن ايراني كشي

 

ادامه مطلب را بخوانيد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/29ساعت 22:10  توسط پسر ايروني  | 

پزشکی مرد شوخ طبعی را دید که دو نوع خوراک سنگین را با هم می خورد،به او گفت:این

دو نوع خوراک با هم سازگاری ندارند.فردای آن روز خبر شد که آن شخص بیمار شده است

به بالین او رفت و گفت:نگفتم این دو با هم نمی سازند؟بیمار گفت:اتفاقاً آن دو با هم ساخته

اند و مرا بیمار ساخته اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/30ساعت 20:18  توسط پسر ايروني  | 

مردی احوال(دو بین)به خروسی نگاه می کرد.به او گفتند:می دانی که مردم لوچ و

دوبین یکی را دو تا می بینند؟مرد گفت:این سخن دروغ است،زیرا اگر این طور بود من این

خروس را چهار تا می دیدم.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/19ساعت 19:35  توسط پسر ايروني  | 

عسس نیمه شب به مستی برخورد که کنار کوچه خفته بود.دست بر شانه اش زد و گفت:

برخیز تا به زندان برویم.مست گفت:آدم عاقل،اگر من می توانستم راه بروم که به خانه خود

می رفتم چرا به زندان؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/08/24ساعت 15:40  توسط پسر ايروني  | 

گبری را گفتند:مسلمان شو! گفت:اگر مسلمانی این است که با یزید می کند،طاقت ندارم

و اگر این است که شما می کنید،آرزو نمی کنم.

تذکره الاولیا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/23ساعت 16:22  توسط پسر ايروني  | 

گبری را گفتند:مسلمان شو! گفت:اگر مسلمانی این است که با یزید می کند،طاقت ندارم

و اگر این است که شما می کنید،آرزو نمی کنم.

تذکره الاولیا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/23ساعت 16:22  توسط پسر ايروني  |